
دوباره دل برای تو چه عاشقانه پر کشید . . .
+
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:32 توسط قاصدك
|
بیا تا پیدا شم
تو باش تا من باشم
هنوز
میشینم به هوای دیدن تو
به شب رسیدن تو
.jpg)
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:41 توسط قاصدك
|
زیباترین رویای من
۱۴ تیر
تولد ۲۷ سالگیت مبارک
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 18:30 توسط قاصدك
|
شب که مي رسد به خودم وعده مي دهم
که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت
صبح که فرا مي رسد و نمي توانم بگويم
رسيدن شب را بهانه ميکنم
و باز شب مي رسد و صبحي ديگر
و من هيچ وقت نمي توانم حقيقت را به تو بگويم
بگذار ميان شب و روز باقي بماند که
چه قدر
دوست دارم......

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 19:16 توسط قاصدك
|
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 19:6 توسط قاصدك
|
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 19:5 توسط قاصدك
|
مردي دختر چهار سالهاي داشت.روزي به خانه آمد ديد دخترش گرانترين كاغذ كادو را براي زينت يك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد بسيار عصباني شد و دخترش را تنبيه كرد . دختر هم با گريه به رختخواب رفت و خوابيد .
روز بعد وقتي مرد از خواب بيدار شد ديد كه دخترش بالاي سرش نشسته و ميخواهد اين جعبه را به او هديه دهد . مرد تازه متوجه شد كه امروز روز تولد اوست و دخترش كاغذ كادو را براي هديه تولد او مصرف كرده است .
با شرمندگي دختر كوچكش را بوسيد و جعبه را از او گرفت و باز كرد . اما متوجه شد كه جعبه خاليست . دوباره مرد عصباني شد و كودك را تنبيه كرد!( چه پدر خشني ، مگه يك پدر با بچهش همچين كاري ميكنه) حالا بقيهش رو بخونيد :
اما كودك درحاليكه گريه ميكرد به پدرش گفت كه من هزاران بوسه داخل آن جعبه ريخته بودم و تو آنها را نديدي . مرد دوباره شرمنده شد و تا پايان عمر جعبه را به همراه داشت و هروقت آن را باز ميكرد به طرز معجزه آسايي آرامش مييافت .
دوستان نازنينم ، لطفا در قسمت نظرات برداشت خود را از اين داستان بنويسيد . متشكرم
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 20:44 توسط قاصدك
|
Happy Valentin
روز عشق
روز پيوند دوباره قلبهاست
محبوبم !
ميخواهم بار ديگر عشق پاكم را تماما به تو تقديم كنم
و جانم را كه
هديه ناچيزيست در اين روز زيبا به تو ببخشم
مهربانم ، تا هميشه دوستت دارم . . .

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 17:35 توسط قاصدك
|
يه شب مهتاب ماه مياد تو خواب
منو میبره کوچه به کوچه
باغ انگوری باغ آلوچه
دره به دره صحرا به صحرا
اون جا که شبا پشت بيشهها
يه پری مياد ترسون و لرزون
پاشو ميذاره تو آب چشمه
شونه میکنه موی پريشون…
يه شب مهتاب ماه مياد تو خواب
منو میبره ته اون دره
اونجا که شبا يکه و تنها
تک درخت بيد شاد و پراميد
میکنه به ناز دسشو دراز
که يه ستاره بچکه مث
يه چيکه بارون به جای ميوهش
نوک يه شاخهش بشه آويزون…
يه شب مهتاب ماه مياد تو خواب
منو میبره از توی زندون
مث شبپره با خودش بيرون،
میبره اونجا که شب سيا
تا دم سحر شهيدای شهر
با فانوس خون جار میکشن
تو خيابونا سر ميدونا
عمو يادگار مرد کينهدار
مستی يا هشيار خوابی يا بيدار؟
مستيم و هشيار شهيدای شهر
خوابيم و بيدار شهيدای شهر!
آخرش يه شب ماه مياد بيرون،
از سر اون کوه بالای دره
روی اين ميدون رد میشه خندون
يه شب ماه مياد
+
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 20:53 توسط قاصدك
|
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري
- نه از آن پاكتري
تو بهاري ؟
- نه ، بهاران از توست
از تو ميگيرد وام ، هر بهار اين همه زيبايي را
سبزي چشم تو ، درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز ، مزرع سبز تمنايم را
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت ،
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان ميكاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و در اين راه تباه ، عاقبت هستي خود را دادم
زندگي رويا نيست
زندگي زيباييست
ميتوان ، بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
ميتوان در دل اين مزرعه خشك و تهي بذري ريخت
ميتوان از ميان ، فاصلهها را برداشت
دل من با دل تو ،
هر دو بيزار از اين فاصلههاست
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند
رفتهاي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت ،
سوگواران تواند
در دلم آرزوي آمدنت ميميرد
رفتهاي اينك ، اما آيا
باز برميگردي ؟
چه تمناي محال ، خندهام ميگيرد !
در ميان من و تو فاصلههاست
گاه ميانديشم ،
- ميتواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد ، كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من ميبخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا ، سطر برجستهاي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا ، با وجود تو شكوهي ديگر ، رونقي ديگر هست
ميتواني تو به من ،
زندگاني بخشي ، يا بگيري از من ، آنچه را ميبخشي
من در آيينه ، رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه ميبينم ، ميبينم
تو به اندازه تنهايي من خوشبختي
من به اندازه زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را درخور ؟
- هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
- هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
- همه چيز
تو چه كم داري ؟
- هيچ
آرزو ميكردم
كه تو خواننده شعرم باشي
- راستي شعر مرا ميخواني ؟ -
نه ، دريغا ، هرگز
باورم نيست كه خواننده شعرم باشي
- كاشكي شعر مرا ميخواندي ! -
بي تو من چيستم ؟
- ابر اندوه
بي تو سرگردانتر از پژواكم
- در كوه
گردبادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه باد
بي تو سرگردانتر از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سر و بي سامان
بي تو اشكم ، دردم ، آهم
آشيان برده ز ياد ، مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه من ، دل با شوق
نه مرا بر لب بانگ شادي
- نه خروش
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
واندر اين دوره بيداد گريها هر دم
كاستن ، كاهيدن ، كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه ميانديشم ، خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي ميشنوي ، روي تو را
كاشكي ميديدم
شانه بالا زدنت را
- بي قيد
و تكان دادن دستت كه ،
- مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه ،
- عجيب ، عاقبت مرد ؟
- افسوس
كاشكي ميديدم !
من به خود ميگويم :
(( چه كسي باور كرد ، جنگل جان مرا ، آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ ))

+
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:54 توسط قاصدك
|
وقتي دلم تنگ ميشه واسه چشمات
ميخوام بميرم ميخوام بميرم
وقتي تو نيستي پيش من تو چنگ غصه
ديگه اسيرم ميخوام بميرم
نميدوني وقتي نيستي
نفسم درنمياد
دل من غير نگاهت
هيچ نگاهي نميخواد
نميدوني وقتي نيستي
حال من بي تو خرابه
غير تو دنيا دروغه
غير تو دنيا سرابه
وقتي دلم تنگ ميشه
دلم تنگ ميشه . . .
دلم تنگ ميشه . . .

+
نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 18:16 توسط قاصدك
|
خدا مشتي خاك برداشت
ميخواست ليلي را بسازد
از خود در او دميد و ليلي پيش از آنكه با خبر شود
عاشق شد . . .
ساليانيست كه ليلي عشق ميورزد
ليلي بايد عاشق باشد ، زيرا خدا در او دميده است
و هركه خدا در او بدمد عاشق ميشود.
ليلي نام تمام دختران زمين است
نام ديگر انسان
خدا گفت:
به دنيايتان ميآورم تا عاشق شويد
آزمونتان تنها همين است : عشق
و هر كه عاشقتر آمد ، نزديك تر است
پس نزديك تر آييد نزديك تر
عشق كمند من است ، كمندي كه شما را پيش من ميآورد
كمندم را بگيريد
و ليلي كمند خدا را گرفت . . .
خدا گفت : عشق فرصت گفتگوست ، گفتگو با من
با من گفتگو كنيد
و ليلي تمام كلمههايش را به خدا داد
ليلي هم صحبت خدا شد
خدا گفت : عشق همان نام من است
كه مشتي خاك را بدل به نور ميكند
و ليلي مشتي نور شد
در دستان خدا . . .

+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 19:51 توسط قاصدك
|
ميخوام از تو بخونم
از تو اي تك ستاره آسمون قلبم
ميخوام بگم ديوونتم
ميخوام بگم دربه درتم
آره ، من عاشقم عاشق تو
عاشق چشمات
عاشق صدات
عاشق خندههات
و از همه مهمتر
عاشق خودت
من دوستت دارم به خاطر خودت ، نه براي خودم
من ميخوام تو خوشبخت باشي
عشق واقعي يعني اين
من تو رو با تمام جان ميپرستم
من تو رو روز و شب فرياد ميزنم ، حتي اگه تو از من بيزار باشي
اگه حتي احساسي به من نداشته باشي
و يا حتي اگه اصلا منو نشناسي
من باز هم دوستت دارم
ديدن خوشبختي تو برام كافيه
من چيزي جز اين نميخوام
اگه بدونم تو با كسي غير از من خوشبخت تري
به همين راضيم
به خدا راضيم . . .
ولي تا عمر دارم
و تا وقتي چيزي به نام عشق تو دنيا وجود داره
من عاشقانه تو رو دوست دارم ، حامد عزيزم
خدايا !
هميشه مواظبش باش . . .
دوستت دارم

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 22:16 توسط قاصدك
|
ميون شهر قصهمون صداي آشنايي نيست
تو جادههاي عاطفه نشون ردپايي نيست
ستاره ترانهرو كسي ديگه تو شب نديد
يكي رو دفترچه عشق با رنگ تيره خط كشيد
قلباي آدماي شهر خونههاي سنگي شدن
تموم كوچههامونم مسير دلتنگي شدن
ترنم پرندهها تو بغض باد شب شكست
لشگر لحظههاي شاد نيومده عقب نشست
تو اين هياهوي مهيب كسي به فكر دل نبود
كسي به ياد غربت اين همه سوته دل نبود
حالا تو اين شهر بزرگ مثل يه سايه بي كسم
ميخوام بيام ببينمت بايد به خونهت برسم
پري ناز شب شكن بيا بمون تو شعر من
كه خيلي سخته به خدا غريبه بودن تو وطن
قلباي آدماي شهر خونههاي سنگي شدن
تموم كوچههامونم مسير دلتنگي شدن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:52 توسط قاصدك
|
تو برگ ريز اشكات چشامو خبر كن
به جادوي لبخند غمو بي اثر كن
صدات مثل صبحه يه صبح بهاري
تو ميتوني بارونو اينجا بياري
من و تو يه آهنگ ، يه روياي شاديم
كه دنياي خوبو به هم هديه داديم
غروباي غربت چه شعرا نوشتيم
هنوزم يه جاده به ارديبهشتيم
فقط عطر عشقه كه ميمونه باقي
يه فرش از بنفشه يه سقف از اقاقي
يه كلبه ميون گلاي شقايق
يه ليلاي معصوم يه مجنون عاشق
از عشقم علي لهراسبي
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:7 توسط قاصدك
|
هر چي مونده تو دلت به من بگو
خيليا از حال ما دورن رفيق
اين همه گلاب و آروم واسه چي
مگه اقيانوسو ميشورن رفيق
اسمت خاكت كه مياد ، پرندهها آسمونو بي هوا گم ميكنن
عاشقا وقتي به گردت ميرسن ، وسط دريا تيمم ميكنن
اين غبارو پس بزن از آينهها ، گر بگير خاكسترو ميبره باد
وقتشه دلو به دريا بزني ، تا كه اسمت ياد خيليا بياد
همه چي شكل نفس كشيدنه
وقتي رو خاك تو بارون ميزنه
از تو رد ميشم به غربت ميرسم
باسه ما خاك تن تو وطنه
هرچي مونده تو دلت به من بگو
خيليا از حال ما دورن هنوز
باسه گم نكردن اسم توء
اگه اين سنگا رو ميشورم هنوز
از خواننده عزيزم علي لهراسبي

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:40 توسط قاصدك
|

هنوزم چشم به راهتم
اي عزيز سفر كرده در غربت
بيا تا اين دل زخمي بار ديگر با حضورت التيام يابد
بيا . . .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 11:6 توسط قاصدك
|
من اين پايين نشستم سرد و بي روح
تو داري ميرسي به قله كوه
داري هر لحظه از من دور ميشي
ازم دل ميكني ، مجبور ميشي
تا مه راهو نپوشونده نگام كن
اگه رو قله سردت شد صدام كن
يه رنگ مرده از رنگين كمونم
من اين پايين نميتونم بمونم
منم اون كه تو رو داده به مهتاب
كسي كه روتو ميپوشونه تو خواب
كسي كه باسه آغوش تو كم نيست
میخوام یادم بره دست خودم نیست
از خواننده محبوبم علی لهراسبی


+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 21:57 توسط قاصدك
|
دلتنگتم

+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 13:41 توسط قاصدك
|
کربلا
برای دیدنت چشم انتظارم
همه لحظه لحظه ها رو میشمارم
دیگه خسته شدم بسه جدایی
کی میشه سر رو شش گوشه بذارم
عاشورای حسینی تسلیت باد

+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 12:9 توسط قاصدك
|
خواستنت بي گناهترين گناهم
ديدنت تنها آرزويم و
بهانهام با تو بودن است
دوستت دارم نيلوفر آبي قلبم

+
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 16:35 توسط قاصدك
|
نفسم تويي هوا رو نميخوام
يكي پرسيد
اگه آخرش نشه؟
حتي اين خيال زشت و نميخوام
من تو رو ميخوام
نفسم تويي هوا رو نميخوام
ميدونم خيلي زيادي واسه من
هميشه عادتمه كم نميخوام
من تو رو ميخوام
نفسم تويي هوا رو نميخوام . . .

+
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 16:29 توسط قاصدك
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 21:34 توسط قاصدك
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 11:5 توسط قاصدك
|
خواب ديدم
در خواب با خدا گفتگويي داشتم
خدا گفت:
پس ميخواهي با من گفتگو كني
گفتم : اگر وقت داشته باشيد
خدا لبخند زد _ وقت من ابديست _
چه سؤالاتي در ذهن داري كه ميخواهي بپرسي؟
_ چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب ميكند؟
خدا پاسخ داد:
اينكه آنها از بودن در دوران كودكي ملول ميشوند
عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند
و بعد حسرت دوران كودكي را ميخورند
اينكه سلامتيشان را صرف بدست آوردن پول ميكنند
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي ميكنند
اينكه با نگراني نسبت به آينده ، زمان حال فراموششان
ميشود ، آنچنان كه ديگر نه در آينده زندگي ميكنند و نه
در حال
اينكه چنان زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد
و چنان ميميرند كه گويي هرگز زنده نبودند
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت
و مدتي هردو ساكت بوديم
بعد پرسيدم: به عنوان خالق انسانها
ميخواهيد آنها چه درسهايي از زندگي بياموزند؟
خدا با لبخند پاسخ داد:
ياد بگيرند كه نميتوان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد
اما ميتوان محبوب ديگران شد
ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كرد
ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد
بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد
ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه ميتوانيم زخمي عميق
در دل كساني كه دوستشان داريم ايجاد كنيم
و سالها وقت لازم است تا آن زخم التيام يابد
با بخشيدن ، بخشش ياد بگيرند
ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز كنند يا نشان دهند
ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست تا ديگران آنها را ببخشند
بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند
و ياد بگيرند كه من اينجا هستم
هميشه . . .
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 18:27 توسط قاصدك
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 17:36 توسط قاصدك
|
بهترين ترانه رو من از چشاي تو ميسازم
تو قمار زندگيمون تو نباشي من ميبازم
اگه باشي در كنارم با تو من مالك دنيام
بي خيال غربت و غم، بي خيال نور فردام
دوست دارم،دوست دارم
توي دنيا تورو دارم
مث آسمون كه تنها اميدش چندتا ستارهس
ديدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارهس
هر سرانگشت تو يعني قصه خوب نوازش
هر نگاه عاشق من غزل آبي خواهش
جادههاي مهربوني ميگذره از تو نگاهت
روشنه شباي تارم با خيال روي ماهت
دوست دارم،دوست دارم
توي دنيا تورو دارم
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 17:31 توسط قاصدك
|
چیزی برای گفتن ندارم
حرفهایم تماما تکراریست
اما همگی حاوی یک حس مشترک است
و آن حس زیبای دوست داشتن است
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 17:13 توسط قاصدك
|
به اندازه تمام عشق های پاک دنیا
دوستت دارم
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 16:31 توسط قاصدك
|
من از پشت شبهای بی خاطره
من از پشت زندان غم آمدم
من از آرزوهای دور و دراز
من از خواب چشمان نم آمدم
تو تعبیر رویای نادیده ای
تو نوری که بر سایه تابیده ای
تو یک آسمان بخشش بی طلب
تو بر خاک تردید باریده ای
تو یک خانه در کوچه زندگی
تو یک کوچه در شهر آزادگی
تو یک شهر در سرزمین حضور
تویی راز بودن به این سادگی
مرا با نگاهت به رویا ببر
مرا تا تماشای فردا ببر
دلم قطره ای بی تپش در سراب
مرا تا تکاپوی فردا ببر
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 19:24 توسط قاصدك
|